خرید بک لینک

دلم میخواهد نامه ایی به تو بنویسم اما می دانی آنقدر اشتباهیی که کلمات هم خود به خود غلط میشوند مثلا وقتی میخواهم بنویسم دوست دارم زبانم میگیرد دوصت دارم میشود ، وقتی میخواهم بنویسم دلم برایت تنگ شده لال میشوم قلمم کور میشود فعل ها را نمیبیند شد ، نشد میشود.
میدانی من خدای دوست داشتنهای اشتباهیم ...

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 3:22

تازگی ها کوتاه مینویسم انگار کلمات مجال به بلند نوشتنم نمیدهند طاقتشان طاق شده بی قرارند سر و تهشان را جمع میکنم تهش ختم میشوند به بی هم بودن ، تنهایی !
آنها جلو لطفن بمان !
دوستت دارم !
میشود برای هم باشیم !
فقط یک لحظه !
برای هم !
کوتاه امده اند
لال شده اند
مکث بلند کردند
جمله ها را بلعیدند
و من نگاه کردم
کلمات نوشتند و ارسال نشدند ...

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 3:22

ستمگر میدونید کیه ؟!

اون استادیه که کلاسشو میندازه یه روز دیگه چون زورش زیاده -_-

حالا ستم میدونید چیه ؟!

میگه میخوام امتحان بگیرم تو هیچی بلد نیستی از درسش تا صب میخونی میخونی بعد ۱ ساعت به کلاس میفهمی کنسل شده :///

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

آدم یوقتا باید وسایلشو جمع کنه یه شب که همه خوابند بره نه نامه ایی بنویسه نه خبری بده ...آدم یوقتا باید بره تو لاک خودش تا حالش خوب شه تا غروب جمعه اذیتش نکنه ...آدم یوقتا باید تنهایی و با تنهایی پر کنه تا لذت تنها بودن بچشه ...حالا من قلم و کاغذ میزارم اون گوشه اتاق یه دستمال صورتی میکشم روش اینستاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

گاهی چقدر دلم یک رفیق شش دانگ میخواهد... کسی که به دور از جنسیت همراهت باشد، مذکر و مونث فرقی ندارد... فقط کسی باشد که بفهمد حالت را... بتوانی به دور از حاشیه و ترس از هر چیزی، تا نا کجا آبادهِ زندگی بروی..اگر کمی حد دوستی های معمولی خود را می دانستیم؛ کمی دندانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

از من عبور مکناینجا بمان !همینجا در نزدیکی مندر من !بمان تادر کنار شاخه و برگ های ذهنمبه آغوشت کشمآواز عاشقانه ایی رابرایت به تصویر بکشمو کلمه کلمه شعری نو شومو مصرع مصرع برایت برقصمنروبمان تا کهپاهای روز بلند استو ماندنت یک رویای قشنگ استبمان کهاین شعر مثنویی ، بی ردیف زچشمان تو شدچشمهایم هم بی قافادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

و من معتادم به نوشتن

حالا میخواهد نوشتن روزمرگی باشه

غر غربافی و خیالبافی باشه

هرچی ...

اگر یک روز ننویسم استخوان هایم درد میگیرد

سرم دود میکند

و حس تبخیر شدن بهم دست میدهد

خب هرکسی تو زندگی معتاد چیزی میشود

و من اینروزا معتاد نوشتنم

معتاد خوانده شدن ...

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

نگاهش کردم نگاهم کرد
بار آخر بود ولی مگر چند بار
آخرین بار میشد نگاهش کرد
چند بار میشد سیر عطرش را بلعید
جز به جز نگاهش کردم
چشم هایش،
دست هایش،
پاهایش،
همه را حفظ کردم
عطرش ،
عطرش را قورت دادم
حالاهربار که میخواهم
به یادش بیارم مثل کسی که
اولین بار میخواهد درس جواب دهد
هول میشوم
هیچی یادم نمیاد
فقط عطرش
لعنتی عطرش ...

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

خیالم پریشان است
مثل موهای زنی که باد نوازشش میکند ...

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

ما همه ی عمرمان را منتظریم،وقتی عقل رِس میشویم منتظریم به مدرسه برویم .مدرسه که میرویم منتظریم زودتر کلاس سومی شویم و با خودکار بنویسیم .!بزرگتر که میشویم منتظریم زودتر دانشگاه قبول شویم ،تا از شر میز و نیمکت و دیکته پاتخته ایی و غرولندهای معلم و ناظم خلاص شویم .بقولی برویم عشق و حال !بیشتر که میگذرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:36

صفحه بندی